(ببخشید این پست کمی طولانی است.)
یکشنبه بعدازظهر بود. اساتید صحبتهایشان را بیان نمودند و همه منتظر رهنمودهای رهبر .
ایشان مطلبی در رابطه با تعداد زیاد دانشجویان علوم انسانی بیان کردند و فرمودند:+

"طبق آنچه كه به ما گزارش دادند، در بين اين مجموعهى عظيم دانشجوئى كشور
كه حدود سه ميليون و نيم مثلاً دانشجوى دولتى و آزاد و پيام نور و بقيهى
دانشگاههاى كشور داريم، حدود دو ميليون اينها دانشجويان علوم انسانىاند!
اين به يك صورت، انسان را نگران ميكند."
البته آمار خوبی است. هر مسئولی این آمار را با افتخار بیان میکند. ولی چرا رهبر انقلاب وجود دو میلیون دانشجوی علوم انسانی را نگران کننده میخوانند.
ایشان در ادامه صحبت میفرماید:
"بسيارى از مباحث علوم انسانى، مبتنى بر فلسفههائى هستند كه مبنايش ماديگرى
است، مبنايش حيوان انگاشتن انسان است، عدم مسئوليت انسان در قبال خداوند
متعال است، نداشتن نگاه معنوى به انسان و جهان است."
برایم سؤالات زیادی پیش آمد. آقا یک جمله گفتند و توضیحی بیشتر ندادند. برای یافتن جوابها و رفع شبهات به بیانات گذشته ایشان مراجعه کردم تا شاید پاسخ بگیرم.
سال 86 دانشگاه فردوسی مشهد+
"بحثى كه امروز من مطرح ميكنم، بحث لزوم بازشناسى الگوى توسعه و پيشرفت است...
چرا لزوم اين كار را بايد بيان كرد؟ خيلى ساده است؛ به خاطر اينكه امروز
در چشم بسيارى از نخبگان ما، بسيارى از كارگزاران ما، مدل پيشرفت صرفاً
مدلهاى غربى است؛ توسعه و پيشرفت را بايد از روى مدلهايى كه غربىها براى
ما درست كردهاند، دنبال و تعقيب كنيم. امروز در چشم كارگزارانِ ما اين
است و اين چيز خطرناكى است؛ چيز غلطى است؛ هم غلط است، خطاست، هم خطرناك
است...
ما حالا بايد براى شكستن اين طلسم فكر كنيم؛ كدام طلسم؟ اين طلسم كه كسى
تصور كند كه پيشرفت كشور بايد لزوماً با الگوهاى غربى انجام بگيرد. اين
وضعيت كاملاً خطرناكى براى كشور است. الگوهاى غربى با شرائط خودشان، با
مبانى ذهنى خودشان، با اصول خودشان شكل پيدا كرده؛ بعلاوه ناموفق بوده.
بنده به طور قاطع اين را ميگويم: الگوى پيشرفت غربى، يك الگوى ناموفق است...
ما بايد پيشرفت را با الگوى اسلامى - ايرانى پيدا كنيم. اين براى ما حياتى
است...
آنچه كه موجب ميشود ما الگوى غربى را براى پيشرفت جامعهى خودمان ناكافى
بدانيم، در درجهى اول اين است كه نگاه جامعهى غربى و فلسفههاى غربى به
انسان
با نگاه اسلام به انسان، بكلى متفاوت است؛ يك تفاوت بنيانى و ريشهاى
دارد. لذا پيشرفت كه براى انسان و به وسيلهى انسان است، در منطق فلسفهى
غرب معناى ديگرى پيدا ميكند، تا در منطق اسلام.
پيشرفت از نظر غرب، پيشرفت
مادى است؛ محور، سود مادى است؛ هرچه سود مادى بيشتر شد، پيشرفت بيشتر شده
است؛ افزايش ثروت و قدرت. اين، معناى پيشرفتى است كه غرب به دنبال اوست؛
منطق غربى و مدل غربى به دنبال اوست و همين را به همه توصيه ميكنند.
پيشرفت وقتى مادى شد، معنايش اين است كه اخلاق و معنويت را ميشود در راه
چنين پيشرفتى قربانى كرد. يك ملت به پيشرفت دست پيدا كند؛ ولى اخلاق و
معنويت در او وجود نداشته باشد. اما از نظر اسلام، پيشرفت اين نيست. البته
پيشرفت مادى مطلوب است، اما به عنوان وسيله. هدف، رشد و تعالى انسان است.
پيشرفت كشور و تحولى كه به پيشرفت منتهى ميشود، بايد طورى برنامهريزى و
ترتيب داده شود كه انسان بتواند در آن به رشد و تعالى برسد؛ انسان در آن
تحقير نشود. هدف، انتفاع انسانيت است، نه طبقهاى از انسان، حتّى نه
انسانِ ايرانى...

نقطهى تفارق اساسى، نگاه به انسان است.
در اسلام نگاه به انسان از دو زاويه است كه اين دو زاويه هر دو مكمل
همديگر هستند. اين ميتواند پايه و مبنائى براى همهى مسائل كلان كشور و
نسخههائى كه براى آيندهى خودمان خواهيم نوشت، باشد. اين دو زاويهاى كه
اسلام از آن به انسان نگاه ميكند، يكى نگاه به فرد انسان است؛ به انسان به
عنوان يك فرد؛ به من، شما، زيد، عمرو به عنوان يك موجود داراى عقل و
اختيار نگاه ميكند و او را مخاطب قرار ميدهد؛ از او مسئوليتى ميخواهد و به
او شأنى ميدهد، كه حالا خواهيم گفت. يك نگاه ديگر به انسان، به عنوان يك
كل و يك مجموعهى انسانهاست. اين دو نگاه با هم منسجمند؛ مكمل يكديگرند.
هر كدام، آن ديگرى را تكميل ميكند...
اومانيزم غربى هم انسانمحور است. اومانيزم - كه محور فلسفههاى قرن
نوزدهمى و بعد و قبل از آن است - انسان را محور قرار مىدهد. اما چهجور
انسانى؟ انسان در منطق غرب و اومانيزم غربى، بكلى با اين انسانى كه در
منطق اسلام هست، تفاوت دارد. انسان در الگو و نگاه اسلامى موجودى است هم
طبيعى و هم الهى؛ دوبُعدى است؛ اما در نگاه غربى، انسان يك موجود مادى محض
است و هدف او لذتجويى، كامجويى، بهرهمندى از لذائذ زندگى دنياست، كه
محور پيشرفت و توسعه در غرب است؛ انسان سودمحور. اما در جهانبينى اسلام،
ثروت و قدرت و علم، وسيلهاند براى تعالى انسان. در آن جهانبينى غربى،
ثروت و قدرت و علم، هدفند. انسانها تحقير بشوند، ملتها تحقير بشوند،
ميليونها انسان در جنگها لگدمال بشوند و كشته بشوند، براى اينكه كشورى به
قدرت يا به ثروت برسد يا كمپانىهايى سلاحهاى خودشان را بفروشند؛ ايرادى
ندارد! تفاوت منطقى، اين است.
بنابراين، آن چيزى كه ما به آن نياز داريم، اين است كه نقشهى پيشرفت
كشورمان را بر اساس جهانبينى اسلام براى اين انسان، انسانِ در منطق
اسلام، فراهم و تهيه كنيم. در اين نقشهى پيشرفت و تحول، ديگر معنا ندارد
كه پيشرفت با فحشا، با غوطه خوردن درمنجلاب فساد همراه باشد. معنويت،
پايهى اساسى اين پيشرفت خواهد بود. پيشرفتى كه محورش انسان است...
کسانى كه در مراكز برنامهريزى يا در مراكز علمى و تحقيقى هستند و راجع به
اقتصاد، راجع به سياست، راجع به سياست بينالمللى و راجع به مسائل حياتى
ديگر كشور كار و فكر ميكنند، دنبال اين نباشند كه فرمولهاى غربى را؛
فرمولهاى اقتصادى غرب، فرمولهاى بانك جهانى يا صندوق بينالمللى پول را با
مسائل كشور تطبيق كنند؛ نه، آن نظريهها، نظريههاى مفيد براى ما نيست.
البته از عِلمشان استفاده ميكنيم؛ ما تعصب نداريم. هرجا پيشرفت علمى،
تجربهى علمى باشد، استفاده ميكنيم. از مصالح استفاده ميكنيم؛ اما نقشه را
بر طبق فكر خودمان، بر طبق نياز خودمان بايستى بريزيم."